sheare  shaboneh

خانه کوچک دل من

دانه ی برفی که آب نشد ( قسمت اول ) :

 

دانه برف به آرامی از آسمان بر زمین نشست . بهار در راه بود . زمین ، سیاه و مِه آلود بود و این برف ، بی گمان آخرین برف آن سال بود . دانه های برف ، کم ، ولی بزرگ و زیبا بودند ، اما دانه برف قصه ما بزرگترین و زیباترین دانه برف در بین آنها بود .

دانه برف در حالی که آهسته به طرف زمین می آمد ، با خود گفت : « وای ! چقدر زمین بزرگ و زیباست ! زندگی با ابر مادر دیگر برایم خسته کننده شده بود . . . ولی آن چیست ؟ در آنجا چه اتفاقی می افتد ؟ »

دانه برف متوجه شد که وقتی خواهران سفیدش به زمین می رسند آب می شوند و دیگر اثری از آنان باقی نمی ماند ؛ به نظر می رسد که اصلاْ وجود نداشته اند . فقط نقطه کدر و خیسی برای چند دقیقه آنجا باقی می ماند و بعد از چند دقیقه هم خشک می شود .

دانه برف با ترس و ناراحتی گفت : « آیا سرنوشت من هم همین است ؟ من هم از بین می روم ؟ نمی خواهم این طور باشد . می خواهم روی این زمین زیبا زندگی کنم . این اولین بار است که زمین را می بینم . چه سرنوشت بدی ! »

دانه برف همین طور که پایین می آمد ، بازوان سفیدش را با ناراحتی فشار می داد و شانه هایش را بالا می انداخت . چه کاری از دستش بر می آمد ؟ از آن بالا ، ابر مادر به گریه و زاری او گوش می داد و قلبش از ناراحتی می گرفت : وقتی که دانه برف به نزدیک زمین رسید ، ابر مادر گفت : « خیلی خوب ، آرزوی تو بر آورده می شود ، تو آب نمی شوی . تو برای همیشه سفید و زیبا باقی می مانی ، ولی خواهش می کنم گریه را بس کن ! »

دانه برف در حالی که اشکش را پاک می کرد ، گفت : « قول می دهم که دیگر هرگز یک قطره اشک هم نریزم . » دانه برف به زیبایی و با خیال راحت روی زمین سیاه نشست .

وای ، چه جالب و عجیب بود ! او آب نشده بود . سفید و جذاب مثل یک اسکی باز روی پاهای بلند و باریکش ایستاد . خودش را وراَنداز کرد . با خوشحالی خندید و روی زمین لیز خورد . در همان موقع ابر مادر به طرف شرق رفت . دیگر برف نمی آمد و آسمان ، صاف و آبی شده بود . خورشید ، زمین را غرق در نور کرده بود . هیچ اثری از برف های دیگر باقی نمانده بود . جوانه های تازه همه زمین را سبز کرده بودند ، قاصدک های زرد چراغهای طلایی خود را روشن کرده بودند و با وزیدن نسیم ، صدای خِش خِشِ زیبایی می آمد . این صدا از به هم خوردن نوکِ علف های تازه سبز شده ، بود .

 

                                                                  این داستان ادامه دارد . . .

 =============================================================

نویسنده : ویتاتوژیلینسکای               مترجم : ناهید آزاد منش

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان ۱۳۸۸ساعت 18:15|   توسط شعر شبونه  |